تبليغاتX
بگذریم

 

قصه هاي بازاري و عامه پسند، استامينوفن اند، يا شايد بروفن يا آسپيرين. در فرصت هاي كوتاهي كه توانائي كشمكش با دنياي واقعي را از دست مي دهيم مسكن هاي به درد خوري هستند اما ادامه دادن يا عادت كردن بهشان ايمني و مقاومتمان را به كل نابود مي كند. توانايي دست و پنجه نرم كردن با بالا و پائين هاي زندگي را ازما مي گيرد. مصرف مداوم اين كتابها، اراده تغيير دادن وضع موجود را از ما مي گيرد و موجوداتي آسيب پذير و رويايي برجاي مي گذارد.

اين قصه ها كه اسمها و عنوانها و صفحاتشان عشق باران است، اتفاقا بيشترين لطمه را به همين واژه مي زنند. تصويرهاي ايده آل و آدمهاي بي عيب و ايراد اين ماجراها، نمي گذارند سادگي حضور عشق را در لابلاي زندگي معمولي و روزمره حس كنيم. صداي سم اسب شاهزاده اي همه چي تمام كه از درون اين رمانها بيرون مي زند نمي گذارد نجواي نرم و آهسته عشق را بشنويم. ما سالها روي ايوان، منتظر فرود صاعقه وار عشق مي مانيم تا از جاده هاي دور  بيايد نگو كه همه اين مدت او دور و بر ما مي پلكيده و مي زده روي شانه مان. سادگي محبت ها و آرامش هاي واقعي را نميفهميم. چون داستانهاي بازاري گوشهايمان را از صداي اسب شاهزاده اي كه نمي آيد پر كرده اند. عشق روي ايوان است ولي باورش نمي كنيم. مي گوئيم نه اين نيست. چشمهايمان را مي بنديم و ترجيح مي دهيم زيبايان خفته باشيم. بخوابيم و در رويا و انتظار بوسه هاي جان بخش تقدير بمانيم. به خيالمان خوشبختي هاي يك شبه در راهند.

اين داستانها، شكل هايشان با هم فرق مي كند. زبان  و زمان و مكان عوض مي كنند ولي ريشه هايشان جايي دور و بر همين شاهزاده افسانه اي به هم مي رسد. سعي مي كنند در لباسهاي امروزي و با همه ادا و اطوار زمانه خودشان ظاهر شوند، آخرين تكيه كلام ها و فرهنگ زباني مردمي را به كار مي برند، در مكانهايي مدرن و نزديك اتفاق مي افتند اما با همه اينها باز هم به شدت شبيه افسانه هاي قديمي ملت هاي دنيا هستند. اين رمانها دست به دست مي شوند و فروش مي كنند دقيقا به همان دلايلي كه افسانه ها در روزگار خودشان دهان به دهان مي چرخيدند و فراگير مي شدند.

عشق هاي كاملي كه ناگهان سر مي رسند ، بازي هاي سرنوشت كه زندگي ها را زير و زبر مي كنند، قهرمانهايي دوست داشتني كه هيچ عيب و نقصي ندارند و خيلي ويژگي هاي ديگر، افسانه و رمان بازاري را دو نيمه يك سيب مي كند. همان طور كه داستانهاي قديمي و بومي تجلي آرزوهاي ساده بشري بودند، اين رمانها هم از لايه آرزوهاي سطحي و ساده ما تغذيه مي كنند و همان چيزي را به ما مي گويند كه دوست داريم بشنويم. آنها گرد تخديري شان را از گياهي كه درون خود ما مي رويد برداشت مي كنند. نويسندگان بازاري، آرزوهاي خود ما را در بسته بندي هاي جديد و مارك داري به ما مي فروشند و ما از اعجاز اين مسكن ها و مخدرهاي تازه به هيجان مي آييم. نوعي حس آشنايي و نزديكي هم كه وقت خواندن آنها داريم دقيقا به همين دليل است كه مواد اوليه شان از روياهاي نوجوانانه ما گرفته شده، نه به اين دليل كه با شخصيت ها همذات پنداري مي كنيم.

اما اينها همه پيش لطمه اي كه به عشق مي زنند، هيچ است. يادمان نمي دهند كه همين آدمهاي نزديك ملموس را مي شود با همه نقص و شكافهايشان دوست داشت و مهمتر از اين، بهمان نمي گويندحتي براي دوست داشتن و دوست ماندن هم بايد سعي كرد. اين است كه تا بين زوج هايي از اين دست، دو تا بگومگو مي شود خيال مي كنند در انتخاب محبوب ابدي اشتباه كرده اند و او جاي ديگري منتظرشان نشسته است. در حاليكه داستان اصلا اين نيست. به قول ناتاليا گينزبورگ:« پس از سالهاي بسيار ،فقط پس از سالهاي بسيار، پس از اينكه بين ما و او تور درهم تنيده اي از عادات، خاطرات و تضادهاي شديد بافته شد، آن وقت است كه مي فهميم او همان شخص مناسب ما بوده است. در تمام اين سالها گاهي بين ما و او، تضادهاي شديد روي مي دهد اما مهم اين است كه اين صلح بي نهايتي كه بين ما است از بين نمي رود.». 

داستانهاي بازاري و عامه پسند اين را اصلا يادمان نمي دهند و اين بد است. شايد هم خيلي بد است..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:46  توسط مرشدزاده  | 

 

واقعا نیازه به این پیاده روی ادامه بدهیم؟ من در همان پنج دقیقه اول فهمیدم شما  از دسته آدمهای گروه الف هستی که آقای تام فلان و ویلیام بهمان تمام خصوصیاتتان را در کتاب هایشان شرح داده بودند و می دانم  برای ایجاد یک ارتباط موفق ، موثرترین  روش برخورد آدمهای دسته ب که ماهستیم با شما عبارت است از این که.  

 این همه با هم حرف بزنیم و بیرون برویم  که چی بشود؟ خانم باربارا  در کتاب « همه رازهایی که مردان باید درباره زنان بدانند»  همه چیز را درباره تو نوشته بود. حتی می دانم این خاطره ای که الآن داری تعریف می کنی چه نیازی در روحت را برآورده می کند. اصولا زنها در برابر موقعیتی شبیه این، این جور رفتار می کنند و من باید این جمله را بگویم تا نشان دهم متوجه شده ام که تو نیاز داری که در چنین موقعیتی خاطره ای شبیه این را تعریف کنی.

فقط که کارهای روزانه را آسان نکرده اند. روابط انسانی هم آسان و سریع شده. دریک نیمروز می شود همسر موفقی از کار در آمد، دوستان موثر و مفیدی( دقت کنید که مفید اینجا کلمه مهمی است)  پیدا کرد و مدیر کار آمدی شد.

 اصولا پیش از اینکه کتابهای موفقیت با قطع های دوست داشتنی پیشخوان کتابفروشی ها را پر کنند، پیش از ظهورهمه مردانی که به یک شبه بالا رفتن ما می اندیشند، من که یادم نیست، شما یادتان هست ما چطور زندگی می کردیم؟ شاید ما برای به دست آوردن هر کدام از این رازها زندگی می کردیم. شاید برای کشف اسرار روح همدیگر ، دوست می شدیم .واقعا چقدر عقب افتاده بودیم که یک عمر با هم انس می گرفتیم. حالا آن هم تازه با یک آدمی که معلوم نبود به درد بخور باشد یا نه. چرا به این کلمه« بدردبخور» درست فکر نمی کردیم؟ به کلمه « فایده» چرا اهمیت نمی دادیم؟

 

 

روانشناسی های عامه پسند ودرس های موفقیت،  اعتماد به نفس ما را بعنوان فاعل تقویت می کنند. چی بهتر از اینکه یکی با فرمول های ساده و روش های دودوتا چهارتائی یادت بدهد که در روابط انسانی چطور عمل کنی. ولی به عنوان مفعول چی؟ کدام ما خوشش می آید یکی با این فرمولها با او برخورد کند؟ بعنوان مفعول، این فرمولهای ساده کننده، عکس عمل می کنند. به جای بالا بردن اعتماد به نفس ، اعتماد به نفس جمعی انسانی را نابود می کنند. ما یکی از هزاران می شویم، یکی از میلیونها، مثل اجناس دیگر قابل دسته بندی می شویم. کسی می شویم با رفتارهای حدس زدنی و کی از این خوشش می آید؟ عزیز من! قبول نمی کنی ولی قوانین ساده ابلهانه ای بر رفتارهای روزمره ات حاکم است .ولی کی دلش می خواهد این را بپذیرد؟

 

ما در کتاب دبستان، درس فرهاد کنجکاو را داشتیم که کرم هایی را که در باران بیرون می آمدند مشاهده می کرد  و با تکرار این تحقیق علمی، به نتیجه می رسید که پس کرمها در باران بیرون می آیند. معلم علوم می گفت این یعنی قانون علمی .  قوانین موفقیت،  به همین روش ساده علوم دبستان به دست آمده اند . مو هم لا درزشان نمی رود. علمی علمی اند. بس که ما آدمیزادگان در شرایط مشابه رفتارهای تکراری نشان داده ایم، فرهادهای کنجکاو به این قانون ها رسیده اند .

 

آن قدر محکوم به غرایز و طبیعتمان عمل کرده ایم که این دسته بندی های ابلهانه از تکرار واکنش هایمان  درست شده اند. روح منحصر به فرد مان آن قدر بی استفاده مانده وما  محکوم و منفعل  شرایط و غرایز عکس العمل نشان داده ایم که از تکرار رفتارهایمان،  به قانون رسیده اند. پس کجا مانده  عقل سترگ ، کجا مانده پیچیدگی های روح بشری که ما را به بهترین نحو از هم جدا می کند؟ مردان بزرگی که فارغ از بند روزمرگی ها، خاص و عجیب ، عمل کنند ، مردانی که رفتارهایشان با قاعده های احمقانه قابل توجیه نباشد  کجایند؟ کم شده اند؟ در نبود ادمهای بزرگ ، ما چه خفه کننده، حقیر شده ایم.

ما و این همه استاد و دوره و کتاب . کتابهایی که نوبت چاپ شان بالا و بالا تر می رود کتابهایی که حتی عنوان هایشان را  از نقاط ضعف ما می گیرند . اسرار خوشبختی، رموز شاد زیستن، اسراری که درباره هم می خواهید بدانید . نه شرایط بومی  نه تاثیرات دوران کودکی و نه جزئیات ریز انسانی، هیچ کدام مهم نیستند.  روح منحصر به فرد انسانی آن قدر بی استفاده مانده که خودمان دست به انکارش زده ایم. دود این  انکار  به چشم خودمان می رود. دیر یا زود از این «یکی از همه بودن » افسرده می شویم. باور کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:42  توسط مرشدزاده  | 

 

 « پیش از این برادری داشتم که ......بیشتر روزگارش را ساکت بود. چون حرفی می زد از همه گویندگان برتر بود و حرف هایش تشنگی فرو می نشاند. شاید می توانستند در حرف زدن بر او پیشی بگیرند ولی در سکوت کسی نمی توانست از او جلو بزند.» [1

] در روزگار عرب آن روز که شعر و بلاغت و افسانه و کلمه، سحرشان می کرد و بیش از هر چیز شیفته گفتن و حرف زدن بودند چقدر عجیب بود این مرد که عشق سکوت بود. چه حیرتزده می شدند وقتی مردی با این همه چیرگی در گفتن ، سکوت را ستایش می کرد مهارت غریبی است جمع کردن بین این دو تا. کلمه ها رام و دست آموز اوبودند و 25 سال توانست نگوید . وقتی بعد از آن همه سال دوباره لب به گفتن باز کرد گدازه هایی که از آتشفشان خاموش مانده می آمد از سر مردم روزگارش زیاد بود. خطبه هایش برای مردمی که سالها به حرف های سبک و ساده عادت کرده بودند سنگین بود. حق داشتند. چکیده حکمتهای همه هستی را می ریخت در کلمه و این چگالی عجیب از اندازه تحمل مردم روزگارش خیلی بیشتر بود.

تمام زندگیش کوتوله ها او را اذیت کردند. نه حرفش را می فهمیدند نه سکوتش را. حالا که رفته و اینهمه سال است که رفته،شاید وقت اندازه زدن ماست.وقتش شده که ما  قد خودمان را با خطبه هایش اندازه بگیریم. و حد س بزنیم که اگر آن روزها در مسجد کوفه پای این حرف ها نشسته بودیم از کدام دسته می شدیم. وقتی که فریاد می زد:« حق سنگین و گوارا است و این باطل است که سبک است و مسموم»

 



[1] حکمت 289

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:54  توسط مرشدزاده  | 

 بعضی سفارشها را می شنویم و فراموش می کنیم

بعضی سفارشها یکی دو روزی در گوشمان می ماند و فراموش می کنیم

بعضی سفارشها را یکی دو هفته ای عمل می کنیم و فراموش می کنیم

بعضی سفارشها به سال می کشند

فقط بعضی سفارشها هستند که که یک بار برای همیشه می آیند و جایی در اعماق روح باقی می مانند. 

«فرق می کندحرف از دهان چه کسی بیرون بیاید» و آنهایی که این را می دانند با آنهایی که نمی دانند مساوی نیستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:22  توسط مرشدزاده  | 

سعی کردم ترجمه درستی از این دعای باران صحیفه بکنم. اگر به نظرتان کلمه ای درست درنیامده بود بگوئید. خدائیش خیلی دعای قشنگی است. آخر شاعرانه و این حرف ها.

 

به فرشته هایت بگو بنویسند باران خوب. باران فراوان. همه جارا بگیرد. تند و شتابان باشد. بارانی بیاید که گیاه های مرده را زنده کند، پزمرده ها را سرحال کند ، دانه های منتظر را از خاک بیرون بکشد و خورد و خوراک همه با آن زیاد بشود. ابر بیاید. ابر پر پشت شیرین و دوست داشتنی که همه آسمان را پر کند. نه رگبار تند سیل آور بریزد نه اینکه برق بزند و بی بار باشد. به بنده هایت لطف کن و کاری کن میوه ها برسند و گل ها بشکفند تا شهر ها زنده بشوند. 

 و اشهد ملائکتک الکرام السفره بسقی منک نافع. دائم غززه، واسع درره، وابل سریع عاجل، تحیی به ما قد مات، و ترد به ما قد فات، و تخرج به ما هو ات، و توسع به فی الاقوات. سحابا متراکما هنیئا مریئا طبقا مجلجلا، غیر ملث و دقه، و لا خلب برقه... و امنن علی عبادک بایناع الثمره و احی بلادک ببلوغ ازهره

دعای نوزدهم صحیفه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:23  توسط مرشدزاده  |