بچه ها با كاغذ و مداد شمعي آدمك درست كرده اند. با پوست تخمه رنگ كرده، برايش لبخند گذاشته اند. خودشان به فكرشان رسيده كه چشمهايش را از قوطي دگمه هاي رنگ و وارنگي كه شما براي روز مبادا نگه داشته ايد انتخاب كنند. ولو شده اند روي فرش و با دقت يك جراح، دگمه ها را يكي يكي روي صورت آدمك امتحان كرده اند. مردك چشم سياه كه آماده شده با ذوق و شوق او را گذاشته اند زير يك پروانه آهن ربايي روي در يخچال.
حالاشب است و بچه ها خوابند ولي آدمك هنوز آنجاست و شما كه داريد پشت به او ظرف مي شوئيد مدام حضورش را حس مي كنيد. از خرافاتي بودن خودتان حرصتان مي گيرد. با دستهاي كفي بر مي گرديد نگاهش مي كنيد. نه دهانش درست سر جايش است نه ابروهايش نه گونه ها. بچه ها همه چيزش را كج و كوله گذاشته اند ولي باز آدم خيال برش مي دارد كه زنده است و راست زل زده به كابينت روبرويي. به خودتان مي خنديد كه مثل بومي ها و قبيله هاي سرخ پوستي داريد اينقدر به يك صورتك مسخره فكر مي كنيد ولي خنده هم فايده اي به حالتان ندارد. باز سالادها را كه مي خواهيد برگردانيد تو يخچال حواستان هست كه او دارد نگاهتان مي كند.
چرا برايتان عجيب است؟ چرا خيال مي كنيد خرافاتي شده ايد؟ راستي راستي آدمك زنده است. بچه ها وقتي با ذوق، اندام او را مي ساختند در او روح دميدند. كاردستي هاي كودكانه حتي كج و كوله ها و زشت هايشان روح دارند. زنده اند. براي همين است وقتي مي خواهيم آنها را بگذاريم پشت در يا كنار آشغالها احساس گناه مي كنيم. انگار يك جنايت واقعي كرده باشيم.
بگذاريم بچه ها تا مي توانندكاردستي بسازند. بي خيال به هم ريختگي و كثيفي خانه. بگذاريم آنها براي اين دنياي مرده ماشيني، يك عالم چيزهاي زنده بيافرينند. به درختها، گلها و آدمهاي نويي كه آنها مي سازند احتياج داريم.
آخر شب كه مي رويد آشغالها را بگذاريد آدمك را نبريد. چشم دگمه اي تنها توي كوچه گريه اش مي گيرد.
*یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون. سوره نمل آیه ۱۸
چندین سال پیش یک سری مادرانه نوشتم. فکر کردم آنها را بگذارم توی این وبلاگ. خدا را چه دیدی شاید در این دوره زمانه بی علاقگی به فرزندآوری، یک دختری هم پیدا شد که دلش بخواهد مادر بشود و اینها به دردش خورد. از قدرتی خدا هیچی بعید نیست. یکهو دیدی یکی فکر کرد بدم نیست آدم بچه دار بشود. توضیح اینکه این مادرانه ها نامنظم اند به همه دوره های بچه داری مربوط می شوند.
مادرانه ها-۱
رهايي از پوشك
"بالاخره با كهنه و پوشك كه نمي رود سربازي يا دانشگاه"، اگر ده روز است مرتب پسرت شلوار خودش و فرش هاي خانه را خيس مي كند، لطفاَ به مفهوم فلسفي اين جمله فكركن .
پسرت را با آن كلاه سياه منگوله دار در جشن فارغ التحصيلي دانشگاه تهران تجسم كن، ممكن است آن موقع هنوز شورت گره اي يا پوشك كامل مارك پنبه ريز پايش باشد؟بعيد است؟ نه؟پس خيلي دنيا، جلوي چشمت تيره و تار نشود. بالاخره يك وقتي اين آب و آب كشيدن ها تمام مي شود. يك موقعي اين روزهاي سخت لج و لجبازي و جدال پشت در دستشوئي را يادت مي رود. زن مي گيرد و اصلاَ هم يا دش نمي ماند كه تو روزي دوتا بند شلوار و لباس آب مي كشيدي.
توي روزهاي مادري خيلي وقتها اين قدر نگران چيزي مي شويم كه به كل يادمان مي رود كه بالاخره بچه ها از اين مراحل مي گذرند و بزرگ مي شوند. مادري، دنياي آدم را كوچك مي كند. اين قدر دلواپس و مراقب اين صورت و دست و پاهاي كوچك مي شويم كه ديگر جا براي هيچ چيز ديگر نمي ماند. بعضي وقتها لازم مي شود كه مثل فال گيري كه آينده را مي خواند، به خودمان خبر بدهيم كه:« اين بچه بزرگ خواهد شد!»، « يك روزي اين بچه خودش به دستشوئي خواهد رفت، دمپائي خواهد پوشيد، در راخواهد بست، حتي سيفون را خواهد كشيد!»
خنده دار است ولی نمی دانم چرا فکر می کنم یکی از مشکلات نسل های جدید، داشتن استعداد های فراوان و متفاوت است .
قدیمها این طوری بود که یا زمینه رشد استعداد های درونی اصولا فراهم نبود یا اینکه زمینه یک استعداد به خصوص فراهم می شد که آن هم معمولا همان استعداد خانوادگی بود. سرنوشت های شغلی و تحصیلی و انتخاب ها معمولا مشخص و واضح بود. طرف می رفت ور دست پدرش یا حالا همان دور و برها یا مثلا یکی کشف می کرد که استعداد نویسندگی دارد و این می شد سر نوشت او.
اما به مدد فراغت بیشتر و فضای متنوع تر و توجه بیشتری که فرزندان جدید دریافت می کنند ، حالا با موجوداتی روبرو هستیم که در خیلی زمینه ها توانایی دارند. حالا دختر پسرهایی را می بینیم که هم ریاضی شان خوب است، هم از شعر و کلمه و کتاب سر در می آورند، هم کاریکاتورهای خوبی می کشند و هم به محیط زیست و اطلاعات جانوری و گیاهی علاقه مندند و ....
به نظر اتفاق خوبی می آید. اینکه یک نفر خیلی چند وجهی باشد، خیلی زمینه های بروز داشته باشد و راه های متفاوت برای درخشیدن روبرویش باشد اما برای نسل ایرانی چند وجهی اتفاق خوبی نیفتاده و آنها فقط سرگردان و حیرتزده روبروی چند راهی های جلوی رویشان مانده اند. این فاجعه انسانی که توان و استعداد انسانی زیادی را که می تواند صرف رشد و پیشرفت اجتماعی شود، به کلی هدر می دهد، مطمئنا دلایل زیادی دارد و این یادداشت کوچک مجال مرور همه آنها نیست و لی من دو سه تایی اش را مرور می کنم
می دانم که این حرف ها بعضی از شما را عصبانی می کند اما گفتم شاید یکی که دستش به جایی می رسد اینها را بخواند و فکری به حال بعدی ها بکند. آدم دلش می خواهد فکر کند جایی پژوهشگران انسانی و اجتماعی نشسته اند و دارند به این چیزها فکر می کنند. خدا کند باشند ولی بعضی وقتها یک اتفاقاتی می افتد که فکر می کنیم انگار چنین جایی و جود ندارد و آدم ترسش می گیرد.
هیچ کس تا حالا اندازه خودم، خودم را متعجب نکرده و من دقیقا به خاطر همین زنده ام. به خاطر اینکه شاید یک بار دیگر خودم را حیرتزده کنم. شاید یک بار دیگر خودم را غافلگیر کنم.
تا حالا برایتان پیش آمده؟ در شرایط خاصی قرار می گیریدو رفتاری می کنید که خودتان باورتان نمی شود یا اینکه گذارتان می افتد به یک آدم زنده و پر انرژی، بعد کارهایی می کنید که اصلا حدس نمی زدید بتوانید بکنید. شب که توی خانه فکرش را می کنید ماتتان می برد از این منی که نمی شناختید. قابلیتی از خودتان یکهو نشان می دهید که اصلا خبر نداشتید که دارید. چه حالی دارد این وقتهای نادر، به خاطرش می ارزد آدم یک عمر منتظر بماند. دارید با کسی حرف می زنید، یکهو حرف های عجیبی می زنید که اصلا نمی دانستید این حرف ها را توی ذهنتان دارید؟ (البته جلوی طرف مقابل به روی خودت نمی آورید که فکر کند شما چقدر سرتان می شود). چیزهایی می نویسید که نمی دانید کجا قایمشان کرده بودید. اصلا نمی دانستید که آنها را دارید و چه لذتی هم دارند.
کم شده اند. وقت های حیرت زدگی کم شده اند. روزمرگی ها نمی گذارند لحظه های کشف، ما را کشف کنند ولی می ارزد آدم منتظر بماند.منتظر خودش. کسی نمی تواند اندازه خودمان، خودمان را غافلگیر کند!
جان آرام! برگرد.
برگرد پیش پرودگارت. هر دو از هم راضی اید
(صدایت می کند:)درآ، به دایره سرسپردگان من ، به بهشت من!*
*آیات پایانی سوره فجر: یا ایتها النفس المطمئنه........
و آنگاه حضرتش فرمود:
.......شب فرا رسیده است و هذا اللیل قد غشیکم
این سیاهی را غنیمت بشمارید و تمام طول شب به راهتان ادامه دهید فاتخذوه جملا
...در سیاهی این شب پراکنده شوید و تفرقوا فی سواد هذا اللیل
و مرا بگذارید و ذرونی*
*تاریخ طبری جلد 5
می شود امشب، برای همیشه رفت، فانوس را فوت کرده اند
ساعتت را نگاه کن. وقت شک ، تا دم صبح است.
این کتاب خوب را. فردا صفحه صفحه می کنند.بگذار امشب بنوشیمش.
حیف، ما هنوز مرددیم.
مجلس یازدهم :اسبی که مرد بود
از کنار خيمه های زنان كه برگشت، آمد بين كشته ها، تن صاحبش را پيدا كرد. بو كرد. رفت طرف فرات. توی آب فرو رفت و ديگر كسي اسب خونی را نديد.
مجلس دهم: مردی که می رفت و زنی پشت سرش داد می زد: آرامتر برو پسر زهرا!
ظهر بود . یکی بود وهیچ کس نبود.
مجلس نهم: مردی که حساب بلد نبود
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.(۱) وقتی گفتند آب بیاور، می شد سیاهی هایی که دوسوی نهر، پشت درختها بودند بشمرد و حساب کند که نمی شود. شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند می شد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند:« می گوئید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟ »ولی فکر نکرد. زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت. پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به اوتکیه کرد . فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد، حساب یادش می رفت. یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد. یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی. یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود. می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد....
(۱)عباس بن علی
مجلس هشتم : مردی که راه رفتنش قشنگ بود
صداي شمشيرش مي آمد، صدای تاخت اسب و زمزمه شعري كه مي خواند:« اين مبارزه، جوهره مردان را آشكار مي كند .اين مبارزه، ادعا را از حقيقت جدا مي كند »(۱).
نفس ها حبس بود. جوان هاي خويشاوند، سر لاي زانوها پنهان كرده بودند تا فريادي را كه در راه بود نشنوند. جوانها، نيمه شب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بيابان، با هم پيمان بسته بودند پيش از علي اکبر بروند. مي دانستند كه هر زخم تن علي، پدرش را تكه تكه مي كند. اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند. علي گفته بود من باشم و شما برويد؟
پدر گفته بود اول علي! فقط قبل رفتن چند قدم پيش رويم راه برود.
(۱) رجزهای علی بن الحسین معروف به علی اکبر
مجلس هفتم: مردی که گونه هایش سیاه بود
آزادش كرده بودند كه جانش را بردارد و هرکجا خواست برود. كوفه يا مدينه. غلام سیاه (۱)اما نرفت. ماند. اين يك بار را خودش دلش مي خواست غلامي كند.
خون از همه زخمهایش بيرون مي ریخت. آخرين نفسها بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهانی گرم شد. به زحمت چشم باز كرد. گونه امام چسبيده بود به گونه سياه او. بريده بريده گفت:« خوشبخت تر از من كسي هست؟» و چشم بست.
(۱) اسلم بن عمرو
مجلس ششم: مردی که دستهای نازنینی داشت
پسر رسول تازه تکبیر گفته بود که تیر به پاهای سعید (۱)خورد. سعید ایستاده بود پیش رو و دستها را دو طرف تن باز کرده بود: به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید. حمد می خواندند که تیر به شکمش خورد. . رکوع رفته بودند که دستهایش . سجده رفته بودند که سینه اش . سجده دوم بود که دست دیگرش . تشهد می خواندند که چشمهایش.
سلام می دادند که فرو افتاد.
(۱) سعید بن عبد الله الحنفی
مجلس پنجم: مردی که اسم خوبی داشت(۱)
سر اسب را كه كج كرده بود و بي صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود، فكر كرده بود خيلي خوب اگر پيش برود مي بخشندش و مي گذارند با بقية هفتاد و دونفر بجنگد.. وقتي هم گفتند:« خوش آمدي! پياده شو، بيا نزديك.» نتوانست. ياد اين افتاد كه آب را خودش سه روز پيش رويشان بسته. گفت :« سواره مي مانم تا كشته شوم». مي خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب اين را نكرده بود كه بيايند سرش را بگيرند روي زانو. خونهاي پيشانيش را با انگشت پاك كنند. باز دلشان راضي نشود. دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمي ديد بهش بگويند:« آزادمرد، مادرت چه اسم خوبي رويت گذاشت»
(۱)حر بن یزید ریاحی
مجلس چهارم: مردی که صبح امیر بود شب کسی را نداشت
به آن که طناب دور گردنش می انداخت، به آن که به اسیری او را سوار اسب می کرد، به مردی که تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاه کند، به مردمی که ایستاده بودند به تماشا ، به هر کسی که آن جا بود التماس می کرد:« به حسین بگوئید مسلم گفت نیا.! مسلم گفت نیا. » به زنی که دلش رحم آمده بود و آبش داده بود، به رهگذرانی که نمی شناخت، حتی به بچه ها می گفت. شمشیر بالا برده بودند گردنش را بزنند، به مردمی که پائین دارالاماره منتظر ایستاده بودند سرش بیفتد پائین التماس می کرد :« یکی را روانه کنید به حسین بگوید که نیا!»
فایده، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد. مرد گفت.: «پسر رسول ! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم»(۱).پسر رسول ، نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود. مرد گفت: « تنها دوتن از یارانت مانده اند. پایان معلوم شده». پسر رسول ، چیزی نگفت. صدای مرد آهسته تر شد:« در ماندن من سودی نیست آقا!. بگذارید بروم. » پسر رسول سر بلند نکرد. فقط گفت: « کاش زودتر رفته بودی» لحنش ناگهان نگران شد:« اسبی نمانده. از این سپاه عظیم چطور پیاده می گذری؟» از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار، دید که مرد سود و زیان، اسبش را پیش ترلابلای خیمه ها پنهان کرده ، دید که مرد سوار شد و دید که دور شد.
(۱)ضحاک بن قیس مشرقی
مجلس دوم: مردی که فقط اسب داشت
امام آمدند دم خيمه اش .دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود. به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم نمی آیم. امام دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:« آماده مرگ نيستم آقا!، اسب قيمتي ام مال شما» (۱)
نگاهي كردند كه از شرم لال شد:« اسب ات را نمي خواهيم. » چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک:« از اينجا دور شو كه فرياد غربت ما را نشنوي. که اگر بشنوي و نيايي...»
سوار اسب قيمتي اش به تاخت، رفت و دور شد.
(۱) عبیدالله بن حر
پاي نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود:« بشتاب، ما چشم به راه تو هستيم.». نوشته بود:« ما با تو هستيم و صد هزار شمشير با ماست». نوشته بود:« براي آمدنت آماده ايم و ديگر با واليان شهر نماز نمي خوانيم». نوشته بود:« ميوه ها رسيده و باغها سبز شده. منتظرت هستيم »
نامه در دستهايش، وسط بيابان روبروي سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: « كسي را كشته ام خونش را بخواهيد؟ مالي را برده ام؟ كسي را زخمي كرده ام؟». بی دلیل هلهله كردند.
گفت:« مرا دعوت کرده اند . این نامه ها....» صداهای بي معني و نا مفهوم در آوردند تا صدايش نرسد. جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و نا گهان ساکت شد: « شبث بن ربعي؟! حجار بن ابجر؟! قيس بن اشعث؟! يزيد بن حارث؟!...»
اسمها همان اسمهاي پاي نامه بود.
یک لحظه بی تردید چقدر می ارزد رفیق؟
دلت بسوزد! ما این لحظه را داریم و فروشی نیست. همه شک و شبهه های عالم را ردیف کن. تمام استدلال و منطق و فلسفه و سفسطه ات را بریز وسط تا مرا متقاعد کنی که کاری خرافی می کنم . خودت را به در و دیوار بکوب که ثابت کنی نباید گریه کنم و برای مردی که قرنها پیش کشته شده عزاداری کنم.
متاسفم دوست من! من تلاشم را می کنم که منطقی باشم ولی هرسال اولین پرچم های سیاه کوچه را که می زنند غم لطیفی که نرم نرمک به خاطره ام بر می گردد، واقعی تر و صریح تر از همه استدلال ها و فکر ورزی های تو می شود. از من می خواهی چی را انکار کنم؟ مردی را که آنجا در درون من با وضوحی بالاتر از هر چه با چشمهایم می بینم رجز های شجاعانه می خواند و بیشتر از همه نمادهای خوب اساطیری مظلوم است؟ نمی شود عزیز من! عشقهایی که سرد نمی شوند به مرور زمان، بی هیچ استدلال و اثباتی، به یقین بدل می شوند . تو برای یک یقین ، چقدر حاضری عمربگذاری و کتاب بخوانی و فکر کنی؟ تو برای خریدن یک زمین محکم و ثابت زیر پایت چقدر حاضری سرمایه کنی؟
دلت بسوزد! یقین ما، ظهر عاشورا خون آلود و تنها از راه می رسد، دست می کشد روی سرمان و می رود و ما روزهای زیادی گرم می مانیم. روزهای زیادی، شن، زیر پایمان نیست. سنگفرشی محکم هست که می شود صدای جلو رفتنمان را روی آن بشنویم.
فکر نکنی آدم حس و حال ام و اهل خواندن و اندیشیدن نیستم. نه! فقط می خواستم بگویم مدل جستجویمان با هم فرق می کند. ما به روشنی می دانیم که آن لحظه رویارویی همه خوب ها و همه نا خوب ها، اتفاق افتاده و اگر می گردیم برای آدمهایی مثل توست که دوست دارند از راه سخت بیایند ولی تو می گردی که گشته باشی و آدم دلش برایت می سوزد که این قدر ناشیانه و کور توی هوا دست می کشی و دستت به هیچ جا بند نیست. بند خیلی خوبی است این مرد که ما می شناسیم.
دلت بسوزد رفیق! قهرمان رجز خوان خون آلود تنها، خیلی دوست داشتنی است و باور کن حتی از حرف زدن تو ، از صدایت که الآن گوشهای مرا پرکرده واقعی تر است. انه لحق مثل ما انکم تنطقون!
خدایا! بهشت مرا که آماده می کنی( امروز خودم را دچار نهایت مثبت اندیشی کرده ام)
در فهرست امکانات لازم ، بنویس:چشمه.
طعم و اسانس لازم نیست. اصولا با مواد افزودنی میانه ندارم.
همین زلال باشد، بس است
درخت و نهر و تخت را بگذار برای مردمانی که دلشان در دنیا، از اینها می خواست
من فقط چشمه می خواهم. ناگهانی با قل قل آرام و حباب های شفاف
بیشترین رنجی که در این دنیا کشیده ام از ملال بوده، از روز مرگی، از خشکی زمین
به جبران این رنج،
لطفا مرا با چشمه های ناگهان، غافلگیر کن.
کاری نکردم البته،
ولی اگر اصرار داری ملال اینکه نمی شد کاری کرد راجبران کنی
به لحظه جوشش مرا مهمان کن
جوی ها برای آنها که دائمی بودند
سایه های همیشگی برای آنها که همیشه خوب بودند
من در این یکی دنیا هم لحظه ای بودم،
سعی کردم ولی نشد که دائمی باشم
پس یک ثانیه ی سرزده ی زلال،بیشتر نمی ارزم
یک ثانیه سرزده زلال، بگو بنویسند بهشت من باشد
هربار همدیگر را توی دندانپزشکی، آرایشگاه، تاکسی یا آسانسور ساختمان می بینیم قرار می گذاریم جایمان را با هم عوض کنیم . ساعت و روزش را هم حتی معلوم می کنیم. هردو مان فکر می کنیم کاری ندارد . او می گوید آره، من باید یک چیزهایی از تو بگیرم. من هم می گویم آره، کافی است یک چیزهایی را بگذارم کنار بعد راحت جاهایمان عوض می شود.
قرار می شود من یک مدت پای آینه بایستم، موهایم را به چند مدل امتحان کنم، روغن رزماری که او داده بزنم روی ابروهایم که پرپشت بشود. راحت و بی خیال بخورم و بعد چند ساعت بروم باشگاه بدنسازی، همین جور که دستگاه های مختلف را پایین و بالا می برم که شکمم برود تو از در و دیوار حرف بزنم و صدای خنده ام ول بشود توی هوا. مثل دانه تسبیح که رد می کنند جوک فوروارد کنم به موبایل دوستهام و آخرین اس ام اس های آماده عاشقانه را ازشان بگیرم. از روزنامه فقط آگهی ها را بخوانم و اگر خیلی حوصله داشتم تیترهای صفحه حوادث. خیلی دوست دارم مثل او ندانم کامپیوتر، با کدام دگمه روشن و خاموش می شود و عین خیالم هم نباشد.
او هم دوست دارد مثل من ، توی مطب دکترها که همه دارند مجله تبلیغ خمیر دندان و لیزر و قرص های هورمونی و اینها را می خوانند از کیفش « سلاخ خانه شماره پنج» در بیاورد و جلدش را بگیرد رو به مردم. دوست دارد اسم های مهم بلد باشد و جلوی پسرها تحلیل هایی بکند که دهانشان باز بماند. دوست دارد وقتی از دست نامزدش عصبانی است که چرا محلش نمی گذارد به جای اینکه بهش بگوید تو ناز مرا نمی خری، حرف های فلسفی غمگین درباره مردها و زنها بزند، چند جمله ای از کوندرا بکوبد تو صورت نامزدش یا شعری از ویرجینیا ولف . دوست دارد در افسردگی های قبل از آن اتفاق ماهانه اش به جای اینکه زنگ بزند به مادرش بیخود و بی جهت گریه اش بگیرد و مادرش بگوید بمیرم دوباره دیر شده گل گاوزبان بخور، زنگ بزند به دوستهایش، حرف های هستی شناسانه بزند و بعد برای بشریت گریه کند. معمولا کسی در صرافت این نیست که چرا چند روز دیگر یکهو مشکلات بشریت حل شد . معمولا کسی متوجه نمی شود که جهان بینی آدم، چندم ماه تغییر می کند. فقط همان گریه برای بشریت و فلاکت هایش یادشان می ماند و اینکه چقدر خوب است که هنوز در جهان آدمهایی با دغدغه های بزرگ، پیدا می شوند.
تصمیممان اصلا عوض نشده. حتما می خواهیم جایمان را عوض کنیم. تردید هم نداریم. فقط هروقت قرار می گذاریم من می روم یک چیزی را نگاه کنم و بر گردم و او می رود یک کاری را بکند و برگردد. بعد یکهو چند روز می گذرد و چشممان به هم می افتد و یادمان می آید که نشد. دفعه پیش، قرارمان توی راه پله ها قطعی قطعی شده بود، دید «پیک برتر تبلیغ» انداخته اند توی خانه، گفت صفحه های سولاریوم اش را نگاه کنم و بعد دیگر می آیم برای همیشه. من هم رفتم آخرین پست وبلاگم را بگذارم که در اوج خداحافظی کرده باشم و آدمیان مرا با آن نوشته تا ابد یاد کنند و بگویند حیف که نوشتن را گذاشت کنار بعد دوباره ماندیم.
ولی عوض می کنیم. یک روز عوض می کنیم. کاری ندارد . فقط کافی ست.......