تبليغاتX
بگذریم ...
شاید این کفر باشد که می گویم ولی کفری است که به آن ایمان دارم: ما هر کدام در کتاب مقدس، آیه های مخصوص داریم که مال مال خودمان است. سهم آن روز و آن ماه ماست. 

این آیه را خیلی  خوانده ای، خیلی از سر منبرها شنیده ای ولی فقط همین امروز، فقط همین امروز، وقتی که می خوانیش فکر می کنی الآن آمده است. دقیقا برای تو آمده است.  آمده برای همین غاری که الآن تویش هستی و همین لحظه که حس می کنی خواندن نمی دانی. شاید مهم این است که برسیم به لحظه اضطرار امی بودن. خالی از تمام آنچه می دانستیم. خالی از توجیه و تحلیل. قرآن ، موجود با هوشی است وقتی که آستین هایت پر از توجیه و تعبیر است، ساکت می ماند .وقتی که نیامده ای گوش کنی، آمده ای که حرف بزنی، ساکت می ماند که حرفهایت را بزنی، نتیجه هایت را بگیری  و بروی.

مهم این است که  بتوانی وحشت زده بگویی خواندن نمی دانم تا بگویندت بخوان به نام خدایت که تو را آفرید.

کاش گاهی بگذارنداین کتاب مسلمانان سراسر جهان نباشد.کتاب پیامبر اسلام ، کتاب رسمی مسلمین نباشد. کتاب شخصی ما باشد. مال خودم باشد که وقتی می بندم دلم بخواهد بچسبانم به سینه. کتاب شخصی تو باشد که روی خیلی آیه هایش اشک تجربه ریخته ای و دست کشیده ای روی کلمه هایی که سهم امروزت بوده. شاید به خاطر همین معجزه است که جاودانه می ماند. به خاطر معجزه مال من و تو بودن. اگر آن را نازل کرده بودند که فقط در کتابهای دینی مدرسه ای یا بحث و حرف های علمی بماندُ این همه زنده نمی ماند .زنده است چون در لحظه های من و تو زندگی می کند و بعد از من و تو در غم و نشاط  فرزندانمان شریک خواهد بود، بر سرگردانی های فرزندانمان نازل خواهد شد و وقتهایی که ما نیستیم بر دردهایشان مرهم خواهد گذاشت.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:20 توسط مرشدزاده |

تاکسی را سوار می شویم که به جایی برسیم یا  سوار می شویم چون می خواهیم در مراسم وداع عاشق و معشوق شرکت کنیم؟ جوابش را درست نمی دانم بس که راننده ها برایمان ترانه جدایی و نفرت و غم پخش می کنند: برو که رفتی، حالا که رفتی، نرو برگرد، حالا که داری می ری، برو که دیگر برنگردی، رفتی که رفتی، حالا که می خوای بری، برو ولی دوست داشتم، نرو که دوست داشتم و از این قبیل مقولات زرد اشک خیز. آهنگ های خیلی هایشان بر وزن عزاداری های قدیمی است. رسما نوحه می خوانند . فقط آن دم آخر و سینه زنی را ندارد.

از آن طرف، هلالی و شرکا و بعضی از این مداح هایی که صدایشان تازه از دو رگه بودن در آمده و ذوق دارند ، بی هیچ خجالتی ، ترانه های شاد لوس آنجلسی را حسین گذاری می کنند و تحویلمان می دهند.

ما که نرفته بودیم از اتاق بیرون، جای چیزها عوض شد. چرا هیچ کس بهمان نگفت بازی شروع شده؟ یادتان است آن وقتها سر این بازی، معلم یا دوستهایمان می زدند روی نیمکت که نزدیک شدی ، نزدیکتر. مثلا من الآن آن دوستها. اگه شماها هم توانستین بگوئید دیگر جای چی ها عوض شده. خودم چند تایی سراغ دارم ولی لو نمی دهم تا شما هم بگوئید. اگه گفتین جلوی چشم خودمان جای چی ها عوض شد؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:29 توسط مرشدزاده |

گاهی که وبلاگ ها را می گردم یکهو می خورم به کلمه هایی که دلم می خواهد بغلشان بگیرم. انگار یکی آنها را گفته باشد که خیلی سال است دوستش بوده ای، یکی که دبستان با هم می رفته اید یا سالهای دانشگاه با هم کوه می رفته اید و درس می خوانده اید. بعد شروع می کنم به گشتن در پست های دیگر یا در پروفایل صاحب وبلاگ و گاهی در کامنت ها که رد طرف را پیدا کنم.. می خواهم پیدایش کنم و صورتش را ببینم . می خواهم کلمه ها را با صدای خودش بشنوم. می خواهم بگویم بیا دوست بشویم. بعد جایی در همان پست ها یا کامنت های آشنایانش دوباره می رسم به کلمات تلخ تورنتو یا واترلو یا وین یا لندن و دلم خیلی بیشتر از قبل می گیرد. کجائید ماهی سیاه های کوچولو؟ یعنی هیچ وقت برمی گردید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:1 توسط مرشدزاده |

قدیمها نزدیک انتخابات که می شد در خانواده ما رقابت برای جلب رای مامانم شروع می شد. برادر وخواهرهای من جناح سیاسی شان با هم یکی نبود و مطمئن بودند که همدیگر را نمی توانند متقاعد کنند پس برای خدمت به جامعه آینده فقط می ماند هدایت مامانم . آنها هر کدامشان سعی می کردند مامانم را باادبیات خودش راضی کنند که اگر می خواهد خدا و قرآن و پیامبر حفظ شوند و گزندی نبینند باید به کاندیدای آنها رای بدهد. روز قبل از انتخابات، کارهایی که سال به سال نمی کردند را برای جلب رضایت مامان انجام می دادند ؛ نان می خریدند؛ جارو می کردند؛ نمازشان را اول وقت می خواندند که بگویند رابطه جناح ما با خدا و مکتب و انقلاب نزدیک تر است و این حرفها. آنهااصرار می کردند که مامان ممکن است چون شش کلاس سواد بیشتر ندارد شماره را یا کلمه را اشتباه بنویسد و بهتر است همراهش بروند ولی مامان وانمود می کرد که بهش بر می خورد که می گویند خودش بلد نیست تنهایی رای بدهد و از گیرشان در می رفت.

 مامانم برای حفظ بنیان خانواده رای اش را مجبور بود مخفی نگهدارد ( درست مثل رهبر و مسئولین بلند پایه)ولی من که آخرین بچه بودم و هنوز سن قانونی برای داشتن جناح سیاسی را نداشتم می دانستم که مامان آخرش به حرف هیچ کدامشان گوش نمی کند و به هرکی خانم جلسه ای محله مان و مادر شهیدهای مسجد بگویند رای می دهد.از پای صندوق که می آمد کلافه اش می کردند که به کی رای داده و مامان تا شب مجبور بودلبخندهای معنی دار بزند و مرتب موضوع صحبت را عوض کند. برای بعضی جوانترهایتان شاید عجیب باشد این حرفهایی که می زنم ولی باور کنید چنین روزهایی بود آن روزها و همه فکر می کردند همه چیز خیلی مهم است  و ما در جهان خیلی تاثیر داریم. آنها واقعا خودشان را  در مقابل رای مامان مسئول می دانستند . کلا آن روزها نسبت به همه چیز وظیفه و مسئولیت داشتند. حتی یکی شان آن قدر احساس وظیفه  کرد که با لطایف الحیلی رفت با شناسنامه مادربزرگ مرده ام به کاندیدای مورد نظر خودش رای داد. فکر می کرد  سرنوشت آینده توده های بشری در دست اوست و نباید سهل انگاری کند.

 

حالا دیگر آن تب و تاب افتاده. باز هم رای یشان با هم یکی نیست. تقریبا در هیچ انتخاباتی. ولی دیگربا هم بحث نمی کنند. اما هنوز هم نزدیک انتخابات که می شود اگر مامان، خانه یکی شان ( به خصوص برادرم)مهمان باشد یادش نمی رود که بپرسد مامان به کی رای میدهی؟ مدرن تر شده اند، اولش ادای دموکراسی و به رسمیت شناختن حق مامان را در می آورند( البته در می آوریم چون من هم الآن به سن قانونی رسیده ام و بیشتر از آنها که از نفس افتاده اند نفس دارم) ولی آخرش که مامان جواب نمی دهد می گوییم این یکی فلان و فلان است و بهمان کرده و اینها و مامان هنوز هم لبخند معنی دار می زند و به نظر آقای مسجدشان و پیرزنهای بسیج مسجد رای می دهد.

 

همیشه همین جور بود تا چند روز پیش که مامان مرا غافلگیر کرد. با خنده بهش گفتم : دوباره به احمدی نژاد رای می دی مامان؟ مطمئن بودم که مسجدی های خیابان ایران و همسفرهای زیارتی اش و بقیه دوست و رفیقهایش سخت احمدی نژادی اند. مامان گفت: نه مادر! من به این موسوی رای می دهم. یادته اول انقلاب تو کوچه مان می نشست. تو اون آپارتمان های میثم . یادم نبود ولی وقتی مامان گفت یادم آمد. آدم چه چیزهایی را یادش می رود. مامان گفت: هرچی باشه این -دیده شناخته- ست مادر! همون وقت که هیچکی آدم حسابی نبود. اینها آدم حسابی بودن. بنده خدا این موسوی یک جوجه چیز بود. لاغر. مظلوم، سر به زیر، می اومد می رفت. خودش، زنش،ما بدی ندیدیم ازشون. یادم رفت بگویم مامان من اصولا خوشش می آید به آدم مظلوم رای بدهد.البته تشخیص مظلوم هم برای مامان،فرآیند خودش را دارد وگرنه آن اولها خواهر برادرهایم از این ترفند خیلی استفاده می کردند و کاندیدای خودشان را همیشه می گفتند مظلوم است و تنهاست و اینها، منتها مامان توجه نمی کرد.

مامان شروع کرد تعریف موسوی و زنش را کردن. می گفت این زنش از اول همین جور بود. از اینها نبودن که آن وقت یک جور باشن بعدش یک جور دیگه. اون وقتها که هیچکی هنوز زنها را آدم نمی دونس، این خودش پیاده می رفت می اومدولی برا زنش ماشین گرفته بود. زنش با حجاب کامل می نشست پشت ماشین، بچه ها را می برد مدرسه می آورد.

مامان که می گوید یادم می افتد که بچه هایش همان دبستان ما می آمدند وهمیشه مامانشان با یک پیکان سفید آنها را می آورد و صورت گرد مادره هم یادم می آید که توی چادر پنگوئنی می افتاد و همیشه خدا هم جدی بود.

مامان من در این انتخابات رای خودش را دارد. می گوید اینو از جوونی اش می شناسم. آدم حسابی بود. آدم به چشم خودش بیشتر از حرف مردم اعتماد داره مادر! این اولین انتخاباتی است که مامان حتی به حرف هم محله ای هایش هم توجهی نمی کند و این بود داستان بلوغ سیاسی مامان من!

اگر یادم باشد بعدها داستانهای زیادی باید برایتان بگویم از اینکه مامان من چه حق بزرگی بر گردن نظام جمهوری اسلامی  دارد، چه آدمهای مهمی که در اتاقهای مختلف خانه ما ساکن بودند و مامان باید بهشان لقمه می داد که با خودشان ببرند تا انقلاب یکی از طرفدارانش را به علت کمبود قند خون و گرسنگی طولانی از دست ندهد . اگر اینجا آمریکا بود مامان من پولدار می شد چون هالیوود حتما می آمد خاطراتش را می خرید و فیلم می کرد. چه اسرار عجیبی که مامان من از بعضی آدم مهم ها می داند. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:59 توسط مرشدزاده |

این عکس های عباس حسین نژاد از عراق را در وبلاگش ببینید. به نکته های جالبی دقت کرده

http://sandali.persianblog.ir/

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:53 توسط مرشدزاده |

حیف باران به این عزیزی که بخورد به بیلبورد نوکیا یا ال جی.

 این قطره های لطیف،حق اسفالت خاکستری نیست. همه اش حق جوانه هاست و برگ های کم رنگ سر درخت.حق گندم هاست که بلدند بعدش برقصند.

 مقنعه مشکی کارمند اخمویی که دیرش شده را خیس می کنی که چه؟ یادش بیاید روزهای عاشقی صورتش را می گرفته بالا تا  قطره ها بیفتند روی چشمش؟ یادش نمی افتد. پوشه اش را گرفته روی سرش که  خط چشم و سایه هایش رنگ قاطی نکنند و فقط سرش را می کند توی پنجره تاکسی ها و می گوید هزار تومن سر حافظ. سر حافظ هزار تومن. حیف سهم خاک و برگ!  

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:34 توسط مرشدزاده |

چند وقت است نشسته ایم کنار این خط پایان؟ صداصاف می کنیم که تا رسیدند جیغ ذوق بکشیم. نمی آیند. دلمان می خواهد کف دستهایمان قرمز شود از بس به هم می کوبیم و اسمهایشان را داد می زنیم. نمی آیند.خبرش آمده که در سایه های بین راه خرگوش ها چرتشان برده و گفته اند کو تا بقیه جهان به ما برسند؟ 

یعنی هیچ لاک پشت خسته عرق ریزان خاک خورده آفتاب سوخته ای از آن گروهی که فرستادیم برایمان سرگرمی بسازند و شاهکار بیاورند، بر نمی گردد؟ یعنی همه آنها که از خط شروع بدرقه کردیم ، خودشان بین راه سرگرم شدند و یادشان رفت ما اینجائیم؟ نه! باورمان نمی شود. لاک پشت ها با لاک های تجربه در راهند. تا برسند، ما، آه کشان، اخراجی های دو می بینیم. آه کشان!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:42 توسط مرشدزاده |

درخت های تهران خوشحالند. چشمهایشان برق می زند. باد می آید باران هست برگهای کوچک، به دنیا آمده اند. لایه های دوده روی منفذ تنفس برگها ننشسته. درخت های تهران خوش خوشانشان شده. این تصویر را تا می توانم فرو می دهم. تمام ماه های باقیمانده را در تهران، باید با این تصویر سرکرد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:18 توسط مرشدزاده |

پسوردهایت را وصیت کن. رمز عابر بانک و پین کد موبایل و بقیه رمزهای عبور را.

یکی باید بتواند ایمیل هایی را که بعد از مرگت می رسند  چک کند و پیام او مرده است را send to all کند . شاید پیام عاشقانه ای که منتظرش بوده ای در یکی از این میل هایی باشد که بعدا می آیند. شاید آن دوست قدیمی که همیشه دلت می خواست کامنت بگذارد خبر را نشنیده باشد و بالاخره غرورش بگذارد که بیاید پای آخرین پستت بنویسد که من همیشه وبلاگت را می خواندم چرا سه ماه است نمی نویسی؟

پس وردهایت را وصیت کن. یکی باید بتواند بیاید توی صفحه اختصاصی face book تو و صورت دوستانی را که دیگر به دردت نمی خورند پاک کند. همه صورتها که رفتند باید آن بالا نوشته باشدyou have 0 friend . ولی فکرش را بکن طرف delet  را بزند ولی هر کاری کند باز آن بالا نوشته باشد you have 1 friend .

 فکرش را بکن همه صورتها رفته باشند ولی هی آن عدد قبل از کلمه دوست، یک بماند. هی یک بماند. تا ابد یک بماند. خدا کند.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:41 توسط مرشدزاده |

پراید سفید به سرعت در جاده جلو می رود. یکهو از پنجره صندلی کنار راننده، دست کسی بیرون می آید و می رود طرف سقف ماشین. درست وقتی مطمئن هستی این پراید، ماشین پلیس مخفی هاست که یکی را دارند تعقیب می کنند و الآن  می خواهند چراغ آژیر را بگذارند روی سقف که ماشین های دیگر سریع بروند کنار. دست مورد نظر، یک بشقاب سبزه گره کرده را می گذارد آن بالا.

حکایتی است این سیزده به در!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:13 توسط مرشدزاده |

برای خلق آثار ماندگار در ادبیات و هنر، خیلی وقت است که در دنیا ساختارها و راهکارها و گروه های همفکری کننده به وجود آمده ولی ما هنوز هم اصرار داریم همه کارها را یک نفره انجام دهیم. همه مان هنوز هم دلمان می خواهد آرش وار، جان در تیر کنیم و یک تنه تیر را بزنیم. این است که ناگهان شاهکارهایی ظهور می کنند ولی شماره دو از یک شاهکار در ایران خیلی کم امکان دارد در بیاید. طرف، چندین و چند سال عمرش و همه سرمایه ذهنی و روحی اش را می دهد و یک فیلم خوب می سازد ولی بار دوم که به هوای همان توانائی و همان غافلگیری می رویم پای فیلم او، همه چیز عوض شده است و دیگر خبری از زیبائی های فیلم اول نیست. رمان دوم و سوم خیلی ها ناامیدمان می کند و کارهای هنری و ادبی دیگر هم از همین دست. یک جوری شده که دیگر خودمان را عادت داده ایم که از هیچ اثر اول فوق العاده ای زیاد ذوق زده نشویم و به خودمان بسپریم که دومی در کار نیست. به خودمان یاد داده ایم که هر از چندگاه یکی حوصله می کند و همه سرمایه و بضاعتش را می ریزد بیرون و اثری خوب در می آورد و لی این دلیلش نمی شود که باز هم بتواند .هیچ تضمینی وجود ندارد. چون همیشه قرار است یک نفر ظهور کند و قرار نیست جایی گروه ها و ساختارهایی وجود داشته باشند که بدانی کارشان از یک حدی پائین تر نمی آید و نود درصد بتوانی امیدوار باشی که کارشان بالاتر می رود. همیشه روی ظهور یک نفر حساب باز می کنیم. یک صدای درخشان، یک نویسنده فوق العاده، یک فیلمنامه نویس و کارگردان ( همه این کارها را هم یک نفر باید بکند).

شاید وقتش شده از این آرش بازی دست برداریم. به گروه ، به کار جمعی، به همفکری، به پاس دادن، به با هم اندیشی ایمان بیاوریم. دوره خلق یک نفره دارد تمام می شود و ما نمی توانیم با آثار دنیا رقابت کنیم اگر همچنان بر این افسانه ظهور ناگهانی شاهکار، پای بفشریم. وقتش شده که یک افسانه گروهی داشته باشیم. همه افسانه های قدیمی مان روی یک نفر می چرخند. ما از دوره های مختلف تاریخی مان معمولا یک قهرمان را بزرگ کرده ایم حتی اگر همه سپاه با هم جنگیده اند و پیروز شده اند. انگار حس فرد پرستی مان ارضا نمی شود وقتی از یک جمع پیروز حرف می زنیم. عادت تاریخی مان است اما حالا وقتش شده  یک افسانه گروهی داشته باشیم یا شاید یک گروه افسانه ای. فکرش را بکن ما چقدر کم گروه افسانه ای داشته ایم. چند نفر که عالی با هم کار کنند و سعی نکنند یک جوری اسم خودشان را از لای اسم گروه بکشند بیرون و پر رنگ تر کنند . فکرش را بکن. چقدر خوب می شود این روزها چند تایی از این گروه ها داشته باشیم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 16:45 توسط مرشدزاده |

 با من چنان کن که با شاخه های بید کرده ای
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:10 توسط مرشدزاده |

از توت فرنگي هيچ وقت خوشم نيامده. هرچه رنگ و لعاب دارد همان قدر ته اش بي مزه است. چيزي از طعمش يادت نمي ماند، همان اسانسش را بگيرند بزنند به خمير دندان بهتر است. قيافه اش  خوب است كه آن هم تا برساني خانه له و لورده مي شود و كپك مي گذارد. قيافه اش هم تابلو كنند بگذارند سردر كافي شاپ يا آرم تجاري كنند با مارك بزنند به تي شرت، بيشتر خودش را نشان مي دهد تا توي بشقاب.عوضش شاتوت...

شاتوت هاي سبز قيافه معصومي دارند. مثل آلبالو  گيلاس  تو هوا ول نيستند. تمام تنه شان را مي چسبانند به شاخه انگار  همين الآن از چيزي ترسيده باشند وقتی هم که می رسند.....

نمي شود گفت وقتي مي رسند قرمزمي شوند يا زرشكي .يك رنگ خاصي دارند. فكرش را بكني ميوه عجيبي است.  ترشي آميخته با شيريني پنهان يا حالا شيريني با ترشي پنهان. يك جور طعم عميق و دور و گس وسرد. انگار نسيم خنك و تن لرزه آور صبح دربند يا دركه  را داري قورت مي دهي يا برفابي را كه ازچند تا تخته سنگ تيز ريخته پائين..... يك چيز مبالغه آميزي توي رنگ و مزه اين ميوه هست . يك رگه وحشي و آزاد. نمي شود آن را چيد دور ميوه خوري. حتي تو بشقاب گذاشتنش هم به نظر مضحك و عجيب مي آيد. بايد پاي درخت باشي، باید خیلی زحمت بکشی تا آن بالا بالاها پيدايش كني.

تازه شاتوتهاي سر درخت، که خیلی سخت تر به دست می آیند، بالا تري هايي كه آفتاب درست بهشان خورده، مزه شان يك دنیا با توت فرنگی قرمز نما فرق می کند. اصولا یک چيز ديگر است.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 7:51 توسط مرشدزاده |

کاش پشت پوست حیوانهایی که شبیه شان می شویم دگمه یا زیپ  داشت که می شد گاهی ازشان درآمد. نفسی تازه کرد. کاش واقعا خود آن حیوان را نشده بودیم. مثل همین ها بودیم که جلوی رستوران و فروشگاه برای جلب توجه رهگذرها می روند تو پوستین دد و دام . بعد می شد برای چند روز تعطیل کرد. زیپ پوستین کلفت را باز کرد کله بزرگ با چشمهای سیاه را گذاشت کنار. کاش می شد این روحُ هوای تازه بخورد و یادش بیاید قبل از اینکه برود توی این نقش، چه شکلی بوده است. 
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 7:36 توسط مرشدزاده |

دیدید طنز پردازهای خوب و کمدین های مشهور خنده دارترین حرف ها را می زنند بی اینکه خودشان لبخند بزنند؟ ما هم از همانهائیم. ما خیلی ملت شوخی هستیم . حیف که جهانیان قدرمان را نمی دانند. فکرش را بکن رسانه ملی مان بیست دقیقه پیام بازگانی برای مصرف انواع محصولات پخش می کند بعد تصویر کات می خورد به صفحه ای که بالایش با انواع فونت های مختلف نوشته« اصلاح الگوی مصرف». ما تناقض های عجیبی را که ملت های دیگر ازش طنز و جوک و اینها می سازند خیلی جدی و واقعی بازی می کنیم و اصلا هم خنده مان نمی گیرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:20 توسط مرشدزاده |

کلاه قرمزی و خانواده اش دوباره به تلویزیون برگشته اند. این اتفاق هنری ساده ای نیست.دست زدن به نوستالژی ها جرات می خواهد. دست زدن به فیلمها، کاراکترها و داستانهایی که زمانی محبوب مردم بوده اند و به خاطرات نسلی مربوط شده اند جسارت می خواهد. آنهایی که ادامه فیلمهای محبوب را می سازند ریسک بزرگی می کنند که ممکن است به قیمت از دست رفتن همان اولی هم تمام شود. وقتی قهرمانی را که در گذشته مردم دوستش داشته اند به آینده می آوری و نمی توانی از پس دوباره محبوب کردن او بر بیایی این معنی را می دهد که عمر آن قهرمان تمام شده است . وقتی عمر قهرمان نسلی را تمام می کنی این حس را به آن نسل می دهی که دوره شان گذشته است. رستم می تواند در خاطرات و در تعریفهای پدر بزرگها قهرمان افسانه ای بماند ولی اگر برش داری بیاوریش به امروز و در نبردی امروزی شکست بخورد، خود پدربزرگ را نابود کرده ای.

کلاه قرمزی، نوستالژی نسلی است که سرگرمی زیادی نداشتند و تلویزیون و برنامه کودک، تنها دریچه شان به دنیای سرگرمی بود. خنده هایی که آن نسل غمگین روبروی این قرمز کلاه و مجری کچل کرده اند، برای آن وقتها خیلی با ارزش بود. این روزها دیگر هیچ کاراکتری برای بچه ها آن ارزش را پیدا نمی کند که یک روزی حیوانهای خانه مادربزرگه یا موشهای آن مدرسه و بقیه برای ما داشتند. اتفاقات اجتماعی سیاسی دنیای اول، برای ما بچه های آن روزها سخت و محزون بود و دنیای دوم، پناهگاه ساده خوبی بود برای فراموش کردن پیچیدگی هایی که آدم بزرگها آن روزها درگیرش بودند. 

این است که می گویم آوردن کاراکتری این قدر حساس از گذشته به آینده ریسک بزرگی است. تصمیم اینکه با شهرتی که می تواند دست نخورده باقی بماند، بازی کنی ، حتما تصمیم مهمی بوده است

  . کلاه قرمزی ولی دارد دوباره می خنداند و این به نسل نوستالزی باز این حس را می دهد که تمام نشده اند که می توانند باز هم خودشان را تطبیق بدهند. می توانند با آینده، خود را سازگار کنند و این دستاورد عجیبی است. دست مریزاد!به جسارتش می ارزید آقای جبلی، آقای طهماسب!  

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:56 توسط مرشدزاده |

سوگند به توجیه و انسان که آن را آفرید
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 6:36 توسط مرشدزاده |

تقدیم به فاطمه و علیرضا که همین روزها همسفر شده اند 

می روم برای عشق نورسیده تان صدقه بدهم. روی صندوق فلزی، نوشته هفتاد بلا دور می شود . اسکناس تا خورده ،توی دستم عرق می کند ، همان جا وسط کوچه گیج ایستاده ام ،جمع و تفریق می کنم.

بلاهای عشق، از هفتاد بیشتر است، چقدر باید بدهم تا آسیبی به جوانه ترد  عشقتان نرسد؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 21:26 توسط مرشدزاده |